تبليغاتX
هوادار عشق - می توان...
Y می توان... Y

می توان رفت در آن ستاره های چشم او
می توان نیست شد و هیچ ندید ، جز دو نقطۀ سیاه
می توان خود را دید ، لحظه ای غربت خود را حس کرد
و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد
از غم عشق چه می باید کرد ، من نمی دانم هیچ
تو بگو ، تشنه ام ، تشنه ترین تشنه ها
از عطشی می سوزم ، تو بگو من نمی دانم هیچ
از غم عشق چه می باید کرد

سه شنبه 1385/07/18 ، 10:49 بعد از ظهر| امضاء :  ابراهیم |